![]() |
![]() |
|
|
هنوز هم اين شعر قديمي منو اغنا ميكنه:
پلك ابر كه بالا رفت ماه يواشكي از پنجره اتوبوس سرك كشيد ما خودمان را به خواب زديم و توي دلمان به سادگي ماه خنديديم (از مجموعه هرچيترانه، هيچي!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:19 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
يه سنتي كه تو اين وبلاگ (درست يا غلط) چند وقتي كه بين من و محمد رضا پيش اومده مناظرات آفلاين ماست كه غالبا در مورد شاهين نجفي بوده.
يه پاراگراف من جمع بندي ميكنم: من يه آدم سنتي هستم (شايد كلاسيك). قبول دارم كه نگاهم هم به هنر كلاسيكه. سبك نقد كردنم هم احتمالا سنتيه. حالا احتمالا متر من قديميه و اصول هنري عوض شده. يا شايدم مورد بحث از حوزه هنر خارج مي شه. گذشته از همه اين حرفا تو اين مناظره ها چيزاي خوبي دستگير من ميشه و مهمترين مزيتش اينه كه من اينجوري زنده مي مونم. مثلا تو مناظره قبلي توي حرفاي محمد رضا چند تا مساله واسم جالب بود و مجبورم كرد فكر كنم: . گفتي با دست پاچگي ساخته شده. من هم معتقدم. گفتي تا خون ندا خشك نشده. با اين هم موافقم اما با يه تفاوت كوچيك. . چون نجفي رو مي شناسم. دنبال يك بيانيه بودم يا تكست. اما يه كار كامل ديدم. . (رپ) فقط يه ريتم و يه ملودي تكرار شونده ست معمولن. رپ رو براي تكست گوش مي دم. . گفتي از جزء به كل رسيده. خب آره. همين طوره. اما ندا موضوعيت نداره. چرا كه در روايت معمولن جزء استقلالي نداره. و مهم اون كله. به جاي اون جزء مي تونه جزء ديگري به كار ببره. . به همين خاطره كه ترانه ي اين كار در مقايسه با كاراي قبلش ضعيف تره. اما چون "به مناسبت" به گوش من رسيد و زود اين كار انجام شد، اين كار براي من جزء سه كار تاثير گذار او بوده. هرچند كه پست هاي من كمتر نظرات دورقمي به خودش ديده، اما كل مناظرات من و محمد رضا رو كه درباره آهنگ شاهين نجفي بوده مي تونيد در ادامه مطلب بخونيد:
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:49 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه - استاد احمد شاملو (تقديم شده به مرتضي كيوان) * انقدر تحت تاثير خوانش مجدد اين شعر قرار گرفتم كه تصميم گرفتم پست جديد من باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:18 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
>> اين دنياي من است...
اين دنياي من است دنياي كاكل زري هاي چشم قشنگ دنياي جين پوشان متفكر دنياي تريبون ها و پرچم ها هي! همشهري! بيا به زندگيمان افتخار كنيم... سیدهادی حسینی نژاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:36 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
با چشمها خشکیده بر دریچهی خورشید چارتاق فریاد برکشیدم: اینک تشخیصِ نیمشب را از فجر تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب با گوشهای ناشنوایتان دیدیم نیمی به شادی از دل باری ای یاوه یاوه یاوه خلایق ! مستید و منگ؟!! از شب هنوز مانده دو دانگی. هر گاوگندچاله دهانی این گول بین توفان خندهها... خورشید را گذاشته، که شب توفانِ خندهها... من سرتاسر وجود مرا تا قطرهای به تفته گی خورشید آنان به آفتاب شیفته بودند ای کاش میتوانستند حتی و کاردهایشان را افسوس آنان به عدل شیفته بودند و ای کاش میتوانستم من قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش میتوانستم بر شانههای خود بنشانم ای کاش - استاد احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:53 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
تو يه كافه قديمي پيرمردي تك و تنها پشت پنجره مي شينه: 2 تا قهوه...! - بله آقا.. بعد همونجور كه نشسته خيره ميشه به خيابون مردم اونور شيشه تاكسي هاي سر ميدون عطر شاخه هاي نرگس توي مشت گل فروشا شوفرايي كه سر پل به چي فكر مي كرد خدايا؟ نميشه از تو نگاهش راز اين سكوت رو فهميد هرچي هست يه حس كهنه اس چه مي دونم؟ مث ترديد همه ميشناسنش اما با همه دنيا غريبه نه رفيق نه آشنايي از يه دنيا بي نصيبه خيلي وقته كارش اينه غروبا ميرسه از راه سرد و ساكت و غريبه مثل هر بار تك و تنها سطر آخر عطر نرگس طعم تند بي خيالي چند تا سكه دوتا فنجون يكي شون پر يكي خالي ---------------------------------- * يادمه اولين بار اين ترانه رو براي دلبردن از عشقم تو انجمن قاصدك دانشگاه شمال خوندم. يادش بخير!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:6 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
این مشت روزگار چرا وا نمی شود؟ زندیق پیر سلسله رسوا نمی شود؟ در یک دل شکسته ی بیمار بی رمق باور کنید این همه غم جا نمی شود هر شب به سیل اشک ره خواب می زنم باران علاج شوری دریا نمی شود تومار سرنوشت مرا شب نوشته اند این سررسید شب زده فردا نمی شود هر سو سیاه ماتم و اندوه فاجعه قسمت حقیقتی ست که زیبا نمی شود لذت دلیل هجرت ما از بهشت بود اما چرا نصیب دل ما نمی شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها اما یکیش کارگر حتی نمی شود سیدهادی حسینی نژاد ------------------------------------ حافظ: دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم از هرکرانه تیر دعا کرده ام رها شاید در این میانه یکی کارگر شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:18 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
ای خواجه بد احوالم یک دم به تسلایم اینبار تو فالی زن! بر دفتر دنیایم بیتی ز کمالاتم وز بحر فضولاتم برخوان و مشوش شو از شنگیِ حالاتم شهری ست که خوبانش از شش جهتم ره را بستند و خدا داند کی باز شود بر ما
جمعی ز بزرگانش در کسوت زر داری یک چند ز رنجوری در خرقه ی ناچاری
رندان همه لایعقل در ملک سلیمانی باقی همه بی حاصل محکوم به نادانی
قومی سر و پا در هم آشفته و بازاری چون قلعه ی حیوانات در چرخه ی بیگاری
از صبح سحرگاهان تا بوقِ سیاهِ شب عقرب به قمر گاهی یکچند قمر بعقرب
شهری که نگارانش بسیار بیارایند هفتاد رقم وسمه بر چهره بیافزایند
در دوره ی ما خواجه عشاق چه پر کارند! هر آینه معشوقی در زیر نگین دارند
مخمور به جوب اندر در سر تبِ خاکستر گردی و سرنگی بر زخمی به رگِ باور **** ساقی دُز بالایی زان بحر خروشانی سگ دردِ خماری را می دانم و می دانی
ساقی بده لولم کن آواره ی تورم کن بدجور خرابانم قدری بده لولم کن **** از ما نه تنی مانده ته مانده و وامانده تنها نه یکی، صد من از خویش جدا مانده
ای خواجه چه می پرسی یاران مــــــــوافق را؟ در عزلت و تنهایی هریک به غمی چون ما
آرام ز کف داده افسرده و آزرده دیگر نه سر و سرور مستاصل و سرخورده
زاهد پی عشرت شد گور پدر دنیا! بی غصه ی رسوایی تا باد چنین بادا **** ای خواجه نمی گنجد در دفتر دیوانی یک شرحه ز شهر ما تعبیر چه می خوانی؟ ----------------------------------------------------------- ح: شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:41 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
اصولا یا باید در مقابلش خودتو بزنی به اون راه و محلش نذاری. یا باید صورتتو بطرفش بچرخونی و سعی کنی چشماتو باز نگه داری. راه دوم معمولا دردناکه. دردی که من اسمشو گذاشتم درد حقیقت. بلااستثنا همه حقیقتا یه جورایی دردناکن. حالا بستگی داره حقیقتش چقدر سنگین و ضخیم باشه! عینهو قورت دادن یه مهره استخون خشک که دیواره های حلقومت رو خراش میده و میره پایین. انگاری گیر کرده باشه و از بالا با یه ثمبه ی پر زور فشارش بدن تو حلقت. حالا بازم به خودت بستگی داره که از پس بلعیدنش بربیای یا زبونم لال پاره بشی. یاد یه مینی مال قدمی افتادم از ته سررسید ذهنم: بعضی حقیقتا انقدر گلوگیرن که نفس کشیدن رو از یادت میبرن. آخه فقط این نیست. یهو به خودت که میای می بینی دار و ندارت داره عینهو یه تیکه یخ جلو چشات آب میشه و چیکه چیکه از دستت میره. هیچ کاری هم ازدستت بر نمیاد. تو اگه میخوای همه چیز رو انکار کن و دبه دربیار. من یکی میمونم. حتی اگه روزی صدبار نفس کشیدن از یادم بره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:44 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
زنی که صاعقه وار آنک ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن دارد کیم کیم که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟ بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد زنی چنین که تویی بی شک شکوه و روح دگر بخشد به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد منزوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|