تبليغاتX
نفس...

هنگامي که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر ِ من نشسته بود
ــ آن سوی ميز ِ کنکاش ِ «چه بايد کرد و چه‌گونه» ــ
و نمونه‌های خبر را اصلاح مي‌کرد.
 
از خاطرم گذشت که: «چرا برنمي‌خيزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بيايد و
چرخ ِ چاپ را
بگرداند؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:36  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

دوباره بند و اسارت‏.....و باز هم شيطان

دوباره چوب حماقت.....و باز هم شيطان

قطار نحس سياهي ميان هاله‌ي دود

مسافري سر ساعت.....و باز هم شيطان

و باز يك چمدان سيب بود در دستش

حراج سيب و اسارت.....و باز هم شيطان

دو دست شوم دوباره گلوي مردي را

فشرد از سر عادت.....و باز هم شيطان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:27  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:41  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
هنوز هم اين شعر قديمي منو اغنا مي‌كنه:

پلك ابر كه بالا رفت

ماه يواشكي از پنجره اتوبوس سرك كشيد

ما خودمان را به خواب زديم

و توي دلمان

به سادگي ماه خنديديم

(از مجموعه هرچي‌ترانه، هيچي!)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
يه سنتي كه تو اين وبلاگ (درست يا غلط) چند وقتي كه بين من و محمد رضا پيش اومده مناظرات آفلاين ماست كه غالبا در مورد شاهين نجفي بوده.

يه پاراگراف من جمع بندي مي‌كنم: من يه آدم سنتي هستم (شايد كلاسيك). قبول دارم كه نگاهم هم به هنر كلاسيكه. سبك نقد كردنم هم احتمالا سنتيه. حالا احتمالا متر من قديميه و اصول هنري عوض شده. يا شايدم مورد بحث از حوزه هنر خارج مي شه.

گذشته از همه اين حرفا تو اين مناظره ها چيزاي خوبي دستگير من ميشه و مهمترين مزيتش اينه كه من اينجوري زنده مي مونم. مثلا تو مناظره قبلي توي حرفاي محمد رضا چند تا مساله واسم جالب بود و مجبورم كرد فكر كنم:

. گفتي با دست پاچگي ساخته شده. من هم معتقدم. گفتي تا خون ندا خشك نشده. با اين هم موافقم اما با يه تفاوت كوچيك.

. چون نجفي رو مي شناسم. دنبال يك بيانيه بودم يا تكست. اما يه كار كامل ديدم.

. (رپ) فقط يه ريتم و يه ملودي تكرار شونده ست معمولن. رپ رو براي تكست گوش مي دم.

. گفتي از جزء به كل رسيده. خب آره. همين طوره. اما ندا موضوعيت نداره. چرا كه در روايت معمولن جزء استقلالي نداره. و مهم اون كله. به جاي اون جزء مي تونه جزء‌ ديگري به كار ببره.
. خودت مي تونستي ببيني كه آتيش اون ماجراها چه قدر زود فروكش كرد! من و تو هم فكرش رو نمي كرديم. پس اگر قرار بود رپ اين وسط كاري بكنه بايد سريع به گوش مخاطبش مي رسيد. و نمي تونست معطل بمونه تا كامل بشه.

. به همين خاطره كه ترانه ي اين كار در مقايسه با كاراي قبلش ضعيف تره. اما چون "به مناسبت" به گوش من رسيد و زود اين كار انجام شد، اين كار براي من جزء سه كار تاثير گذار او بوده.

هرچند كه پست هاي من كمتر  نظرات دورقمي به خودش ديده، اما كل مناظرات من و محمد رضا رو كه درباره آهنگ شاهين نجفي بوده مي تونيد در ادامه مطلب بخونيد:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:49  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايه‌ي ِ بام ِ کوچک‌اش
به خاطر ِ ترانه‌ئي
کوچک‌تر از دست‌هاي ِ تو
نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
روشن‌تر از چشم‌هاي ِ تو
نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد
نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانه‌ي ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظه‌ي ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌هاي ِ کوچک‌ات در دست‌هاي ِ بزرگ ِ من
و لب‌هاي ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌هاي ِ بي‌گناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر ِ شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر ِ يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني
به خاطر ِ يک سرود
به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب‌ها تاريک‌ترين ِ شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌هاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌هاي ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌هاي ِ
دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

                  - استاد احمد شاملو (تقديم شده به مرتضي كيوان)

* انقدر تحت تاثير خوانش مجدد اين شعر قرار گرفتم كه تصميم گرفتم پست جديد من باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:18  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
>> اين دنياي من است...

اين دنياي من است

دنياي كاكل زري هاي چشم قشنگ

دنياي جين پوشان متفكر

دنياي تريبون ها و پرچم ها

هي!

همشهري!

بيا به زندگي‌مان افتخار كنيم...

                                     سیدهادی حسینی نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:36  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

اي كاش...

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید  چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز  پابه ‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

اینک
چراغ معجزه
مردم

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
درچشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

 تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را

 با گوش‌های ناشنوای‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم ‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را

 دیدیم
گفتند: خلق نیمی
پرواز روشن‌اش را.آری

 نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را

 باری
من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

        یاوه

             یاوه

                  خلایق !

مستید و منگ؟!!
یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی !

 هر گاوگندچاله دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد :

 این گول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.

 توفان خنده‌ها...

 خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است

 توفانِ خنده‌ها...

 من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 سرتاسر وجود  مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفته گی  خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی  تمامی  دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

 آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساسِ واقعیتشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم  بی ‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریب صداقت بود.

 ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌ هاشان

حتی
با نان خشکشان

 و کاردهایشان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

 افسوس
آفتاب مفهوم  بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!

 ای کاش می‌توانستم
خون  رگان  خود را

من

قطره
       قطره
             قطره

                   بگریم     

تا باورم کنند.

 ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش

 بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب  خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

 ای کاش
می‌توانستم!

- استاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:53  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

 تو يه كافه قديمي

پيرمردي تك و تنها

پشت پنجره مي شينه:

2 تا قهوه...!

                 - بله آقا..

بعد همونجور كه نشسته

خيره ميشه به خيابون

مردم اونور شيشه

تاكسي هاي سر ميدون

عطر شاخه هاي نرگس

توي مشت گل فروشا

شوفرايي كه سر پل

به چي فكر مي كرد خدايا؟

نميشه از تو نگاهش

راز اين سكوت رو فهميد

هرچي هست يه حس كهنه اس

چه مي دونم؟ مث ترديد

همه ميشناسنش اما

با همه دنيا غريبه

نه رفيق نه آشنايي

از يه دنيا بي نصيبه

خيلي وقته كارش اينه

غروبا ميرسه از راه

سرد و ساكت و غريبه

مثل هر بار تك و تنها

سطر آخر عطر نرگس

طعم تند بي خيالي

چند تا سكه‏ دوتا فنجون

يكي شون پر‏ يكي خالي

----------------------------------

* يادمه اولين بار اين ترانه رو براي دلبردن از عشقم تو انجمن قاصدك دانشگاه شمال خوندم. يادش بخير!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:6  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
 

این مشت روزگار چرا وا نمی شود؟

زندیق پیر سلسله رسوا نمی شود؟

در یک دل شکسته ی بیمار بی رمق

باور کنید این همه غم جا‌‌ نمی شود

هر شب به سیل اشک ره خواب می زنم

باران علاج شوری دریا نمی شود

تومار سرنوشت مرا شب نوشته اند

این سررسید شب زده فردا نمی شود

هر سو سیاه ماتم و اندوه فاجعه

قسمت حقیقتی ست که زیبا نمی شود

لذت دلیل هجرت ما از بهشت بود

اما چرا نصیب دل ما نمی شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها

اما یکیش کارگر حتی نمی شود

                                                   سیدهادی حسینی نژاد

------------------------------------

حافظ:    دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم           نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم

            از  هرکرانه  تیر  دعا  کرده ام  رها                 شاید در این میانه یکی کارگر شود

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:18  توسط سید هادی حسینی نژاد |